کد خبر 149168
۲۳ بهمن ۱۳۹۹ - ۱۱:۴۸

غسل شهادت در شب قدر انقلاب / شهدای بهمن 57 گمنام اند

غسل شهادت در شب قدر انقلاب / شهدای بهمن 57 گمنام اند

حیات- اشرف‌السادات تاجیک مادر شهید حسن پازوکی در گفتگو با حیات گفت: تنها خواسته‌ی من رسیدگی به وضع جوانان خصوصاً اشتغال آنهاست.

به گزارش خبرنگار حیات، شهید حسن پازوکی متولد ۱۳۳۸ در تهران، بعد از اتمام دوره متوسطه وارد یکی از دانشگاه‌های تهران شد ولی با شدت گرفتن اعتراضات مردمی و تعطیلی دانشگاه‌ها بیشتر از قبل به مبارزه با رژیم طاغوت پرداخت و سرانجام در روز ۲۱ بهمن ۱۳۵۷ در پادگان حر( شاه سابق) با اصابت گلوله در سن ۱۹ سالگی به شهادت رسید.

به مناسبت دهه فجر و سالروز شهادت این شهید والامقام با مادر گرامی اش به گفت و گویی کوتاه پراخته ایم که تقدیم علاقمندان می شود:

حیات: ابتدا خود را معرفی کنید؟

اشرف السادات حسینی مادر شهید «حسن پازوکی» هستم. چهار فرزند داشتم، سه دختر و یک پسر، دختر بزرگم چند سال پیش به علت  فشار خون به کما رفت و فوت کرد. دو دختر کوچکم نیز هر دو ازدواج کردند و یکی از آنها تحصیلات حوزوی دارد.

 

حیات: درباره شهید حسن پازوکی و نحوه‌ی شهادتشان بفرمایید؟

صبح روز شهادتش؛ بیست و یکم بهمن 57 در درگیری با گاردی‌ها در محله‌ مان در حوالی میدان « آزادی»، توانست از سربازان تعدادی اسلحه غنیمت بگیرد، موقع تحویل اسلحه‌ها به روحانی محله‌مان(حاج آقا شمس که چند سال بعد از آن شهید شد). ایشان اسلحه ای به پسرم تحویل داده و ‌گفته بودند: پسر چابک و زرنگی هستی و چون درگیری‌های شدت گرفته  بهتر است اسلحه داشته باشی.

آن روز ظهر حال عجیبی داشت. به خانه آمد، ناهار خورد و غسل شهادت کرد موقع رفتن تا جلوی درب خانه بدرقه‌اش کردم وقت خداحافظی محکم بغلم گرفت و گفت: مادر! حلالم کن و از من راضی باش تا به آرزویم برسم. به او گفتم: مادر مبارزه کن ولی این را از من نخواه. دوباره خواهش کرد و بعد از آن با دوستانش سوار وانتی شدند که بروند به طرف میدان انقلاب. میانه‌های راه به آنها خبر می‌دهند که در پادگان حر درگیری شده و احتیاج به نیروی کمکی دارند، آنها هم می‌روند آنجا، وقتی می‌رسند چون حسن آقا  اسلحه داشته او را به سنگر می‌فرستند که همانجا با اصابت گلوله‌ای که هم از طرف گاردی ها و هم هلیکوپتر بالای سرش به او برخورد می‌کند به شهادت می‌رسد.

حیات: چه کسی خبر شهادت پسرتان را به شما داد؟

ساعت ۴ بعدازظهر برای راهپیمایی از خانه بیرون رفتیم، میانه‌های راه، علی رضا یکی از دوستانش  را دیدم که تمام لباس‌هایش خونین بود. رفتم جلو و گفتم علیرضا، حسن کجاست؟ گفت: شهید شد باورم نشد. گفت: این خونی که روی لباس من است خون حسن است. 

از آنجایی که نمی‌دانستیم آمبولانس حسن را کجا برده چند بیمارستان را گشتیم که در نهایت او را در بیمارستان امام خمینی پیدا کردیم. پسرم چند ساعتی قبل از شهادتش در بیمارستان امام خمینی(ره) کشیک می‌داده و مراقب جنازه‌های شهدا و بیماران بوده که به بیمارستان حمله نکنند. به خاطر همین پرستاران بیمارستان بعد از شهادتش، وسط حیات بیمارستان تخت گذاشته بودند و رویش گل ریخته بودند و گریه و شیون می‌کردند.

حیات: به عنوان سخن پایانی اگر مطلبی هست بفرمایید؟

چه خواسته‌ای می‌توانم داشته باشم. پسرم برای رضای خدا رفت. فکر می کنم شهدای انقلاب مظلوم هستند و گمنام. من امروز نمی توانم از خون پسرم استفاده کنم. فقط یک چیز از مسئولین می خواهم آن هم این است که مسیر اشتغال و زندگی جوانان را فراهم کنند خصوصاً در این شرایط کرونایی که زندگی آنها سخت میگذرد.

انتهای پیام/

برچسب‌ها